ینجا شب است ...
گویی آسمان هم همچو من حال عجیبی دارد
او نیز می بارد
وجود بی کران و تابناک پروردگارم را در کنارم حس می کنم
حال امشب من بس عجیب است
گویی آسمان نیز حال مرا فهمیده
بارشی بی مانند زمین را غافلگیر کرده
صدایی نهیب همه جا را فراگرفته
اما
من بس آسوده و آرامم
من آنچه را که باید داشته باشم دارم
گذر از دنیا برایم دیگر حتی ذره ای سخت نیست
من کسانی را با خود به همراه دارم که گذر از هرچیزی را برایم ممکن کرده اند
من کسی را دارم که در خود نشانی از معشوقم دارد
به وضوح لحظه وصال را تصور می کنم
می دانیم در آن لحظه معشوقمان ما را می پذیرد
و سرانجام این 2 روح بی قرار ، قرار می گیرند
ما در این راه ممکن است برای رسیدن و رضای پروردگارمان از بودن با یکدیگر بگذریم
اما این دل به خوبی عظمت مهربانی پروردگارش را دریافته است
او می آزماید و میگیرد
سپس باز می گرداند
اما این به دست آوردن دوباره طعمی دیگر دارد و بس نایاب است
همان قصه حضرت ابراهیم همان عید قربان
باید به آن لحظه رسید که در راه او از هرچه داری بگذری و در آن لحظه است که تو غنی ترینی
و دراین راه اگر عشقم از من بگذرد لحظه ای دلگیر نخواهم شد و او را به دلیل دارا بودن چنین عشق عظیمی همواره گرامی میدارم
عشق واقعی هیچگاه از هم گسسته و جدا نمی شود
و نه محدود به زمان است و نه مکان
و زمانی که در وجود تو ومن گام نهاد
و روز به روز شعله ور تر شد
زیباترین چیزها را دریافتم و عظمت عشق را حس کردم
عشقی که از آن گریزان بودم
دیگر نمی دانم از چه سخن بگویم
نمی خواهم عظمت عشق را به زور در این کلمات محدود بگنجانم
زیبایی عشق در آن است که می دانم هم اکنون یکی از جنس خودم حال مرا درمی یابد کسی که اورا در کنار خود می یابم و حس می کنم گرچه بینمان فاصله ها بسیار باشد
کسی که هم اکنون از عشق او لبریزم و روح پروردگارم را در او می یابم
و آن زمان او با تمام نقص هایش زیباترین می شود
دوستت دارم زیبای من
شکرت یا رب کهبدین وسیله هر لحظه مرا از عشقت لبریز می کنی
شکرت یا رب ، شکر
می دانم هرچه هست توئی
ای دل آسوده باش که دیگر محبوب میهمان نیست
او صاحب خانه است
شکر و سپاس یا رب العالمین
یا رحیم ، یا کریم ، یا عزیز
یا قدیر ، یا علیم
چه گویم که تو در وصف نگنجی و زبان از وصف تو عاجز ماند
پروردگارا این تپش هایم که در سینه ام نمی گنجند
این اشک ها که بی وقفه جریان دارند
بپذیر و مران ما ا از خویش
ما مزه بودن با تو را چشیده ایم
ما را از تکرار همیشگی آن محروم نکن
هم اکنون آسمان هم آرام گرفت
و من ماه را می بینم که در انعکاس اشک هایم چه مهتابی را به نمایش گذاشته
ساعت 1 : 55 است
خوابم نمی آید وو تازه اوج فوران احساساتم است
از نوشتن دست می کشم و غرق در احساساتم می شوم
بس است ناتوانی در بیان
