
از التهاب اشک ، از عبور سنگین لحظه ها و سکوت مرگ آور حسرت
در این صحرای بی پایان ، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم
نه راه رفتن دارم ، نه تاب ماندن
آرام و سنگین قدم بر می دارم ، به کدامین سو ، نمی دانم
سر به سوی آسمان می کنم
معبودا ! از این همه گذشتن خسته ام
پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام
به راه خود ادامه می دهم ، چشمانم به دور دست ها خیره مانده
گام هایم ، آرام و آرام تر می شوند ، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته
نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم
هوای پریدن به سرم زده
ندایی در من نجوا می کند
باور کن فردا خواهد آمد
نظرات شما عزیزان:
|