غم بی همزبانی
مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها
غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم
بگویم عاشقم ٬بی همدردم ٬دیوانه ام ٬مستم
نمی دانم کدامین درد و حال خویشتن گویم
از آن گمگشته من هم نشانی آوری قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم
تو می آیی به بالینم ولی اندم که در خاکم
خوشامد گوییت اما در آغوش کفن گویم
بعد از تو
چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعداز تو
به زخمی خو گرفتم ٬زخم نا پیدای بعداز تو
منم با یک سبد آواز همراهی ٬تو تنهایی
ومن حالا به فکرم ٬فکر یک تنهای بعداز تو



بشنو از نی چون حکایت می کند
وز جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند

نظر یادت نره
نظرات شما عزیزان: